____[The Forbidden Crossing]____
تـقـاطـع مـمـنـوعـه⁵²
تقریبا ساعت 4 عصر بود و مامانم و مارتین برای ساعت 6 بلیط داشتن
اصلا نمیدونستم بلیط کجاا
اینقدر ذهنم درگیر تنها بودن با کوک بود که اصلا نپرسیدم
ولی حتما میخوان همه جا رو بگردن
مامانم چمدونشو بسته بود و آماده بود
مارتین هم کم کم آماده شد
کوک هم داشت کمک میکرد چمدونا رو ببرن
(خب بریم عزیزم؟
%اره بریم عشقم
-ما هم اینجا هویجیم؟
(خدافظ خشگلمم
و یه بغل محکم بهم داد
مارتین هم کوک و منو بغل کرد و ازمون خدافظی کردن
قطره اشک کوچکی از کنار چشمام ریخت
سوار ماشین شدن و از حیاط بیرون رفتن
و داشتن کم کم دور میشدن
تا اینکه دیگه نتونستم نور ماشینشونو ببینم...
و دوباره اشکام بی اختیار سرازیر شدن...
هیچوقت اینقدر از همدیگه دور نبودیم...
+هنوز نرفتن اینقدر زود دلت تنگ شد؟
یهو یادم اومد که کوک کنارم وایساده
سریع و دستپاچه اشکامو پاک کردم و گفتم:
-طبیعیه
من میرم داخل
قبلا باهاش تو خونه تنها بودم اما الان واقعا حس عجیبی داشت...
همینجور به کاناپه لم داده بودم که گفت:
+شام چی بهمون میدی؟
-برو بابا مگه نوکرتم خودت برو درست کنن
+خب من که بلد نیستمم
-مشکل خودته
+مسموم شدی هم مشکل خودته
-باشه تو فقط یه تکون به خودت بده یه چیزی درست کنن
رفت سمت آشپزخونه
آستیناشو بالا زد و دستی توی موهاش کشید
در یخجالو باز کرد و چند تا تخم مرغ در آورد
-املتت؟
+همونم هنر میخوادد
-همونم بتونی درست کنی هنر کردی
من فقط از پذیرایی نگاش میکردم و حرکاتشو زیر نظر میگرفتم..
+ببین سرآشپز چه کردههه
ببین چه قیافه خوشگلی دارهه
-مهم مزشهه
سریع سمت آشپزخونه پاتند کردم و روی یه صندلی نشستم
-خب بده ببینم چی درست کردیی
املت رو جلوم گذاشت و خودشم دست به سینه وایساد تا ببینه چطور شده
اولین لقمه رو توی دهنم گذاشتم
.......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
تقریبا ساعت 4 عصر بود و مامانم و مارتین برای ساعت 6 بلیط داشتن
اصلا نمیدونستم بلیط کجاا
اینقدر ذهنم درگیر تنها بودن با کوک بود که اصلا نپرسیدم
ولی حتما میخوان همه جا رو بگردن
مامانم چمدونشو بسته بود و آماده بود
مارتین هم کم کم آماده شد
کوک هم داشت کمک میکرد چمدونا رو ببرن
(خب بریم عزیزم؟
%اره بریم عشقم
-ما هم اینجا هویجیم؟
(خدافظ خشگلمم
و یه بغل محکم بهم داد
مارتین هم کوک و منو بغل کرد و ازمون خدافظی کردن
قطره اشک کوچکی از کنار چشمام ریخت
سوار ماشین شدن و از حیاط بیرون رفتن
و داشتن کم کم دور میشدن
تا اینکه دیگه نتونستم نور ماشینشونو ببینم...
و دوباره اشکام بی اختیار سرازیر شدن...
هیچوقت اینقدر از همدیگه دور نبودیم...
+هنوز نرفتن اینقدر زود دلت تنگ شد؟
یهو یادم اومد که کوک کنارم وایساده
سریع و دستپاچه اشکامو پاک کردم و گفتم:
-طبیعیه
من میرم داخل
قبلا باهاش تو خونه تنها بودم اما الان واقعا حس عجیبی داشت...
همینجور به کاناپه لم داده بودم که گفت:
+شام چی بهمون میدی؟
-برو بابا مگه نوکرتم خودت برو درست کنن
+خب من که بلد نیستمم
-مشکل خودته
+مسموم شدی هم مشکل خودته
-باشه تو فقط یه تکون به خودت بده یه چیزی درست کنن
رفت سمت آشپزخونه
آستیناشو بالا زد و دستی توی موهاش کشید
در یخجالو باز کرد و چند تا تخم مرغ در آورد
-املتت؟
+همونم هنر میخوادد
-همونم بتونی درست کنی هنر کردی
من فقط از پذیرایی نگاش میکردم و حرکاتشو زیر نظر میگرفتم..
+ببین سرآشپز چه کردههه
ببین چه قیافه خوشگلی دارهه
-مهم مزشهه
سریع سمت آشپزخونه پاتند کردم و روی یه صندلی نشستم
-خب بده ببینم چی درست کردیی
املت رو جلوم گذاشت و خودشم دست به سینه وایساد تا ببینه چطور شده
اولین لقمه رو توی دهنم گذاشتم
.......
#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
- ۱۴.۳k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط